|
روزنوشت روزنوشت
| ||
|
روز زن بر همه ی زنان هموطنم مبارک و بر تمامی مادران این روز گرامی باد
میخواستم یک شعر از خودم درباره ی مادر بنویسم ولی یک حس عجیب منو به روزهایی برد که شعر مادر ایرج میرزا رو زمزمه و حفظ میکردیم دیدم واقعا ایرج گرچه به حالت طنز ولی حق مطلب رو زیبا ادا کرده البته ایرج شعر زیبای دیگری درباره ی مادر با این بیت دارد "داد معشوقه به عاشق پیغام که کند مادر تو با من جنگ " که آن هم بسیار زیباست ولی شعر زیر را بیشتر دوست دارم ایدوارم از خوندنش لذت ببرید
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 23:53 ] [ مجیدی ]
داره کم کم صدات از یادم میره
رنگ اون چشمای نازت دیگه از یادم میره
گرمی لحن صدات هنوز توی وجودمه
اگه امروز تو نیای،جون دیگه از تنم میره
مثل یک خاطره میشه توی ذهن من و تو
اگه امروز تو به من نگی سلام
خاطرات خوبت از یادم میره
به خدا باور بکن،اگه امروز تو نیای
همه چیز واسه ی همیشه از یادم میره
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:28 ] [ مجیدی ]
نوروز فرخ آمد و نغز آمد و هژیر
با طالع مبارک و با کوکب و منیر
نوروز بزرگترین جشن ملی ایرانیان که از نخستین روز از نخستین ماه سال شمسی آنگاه که روز و شب برابر است آغاز میگردد. تاسیس نوروز را به جمشید نسبت داده اند. نوروز از مراسم بسیار کهن ایرانیان آریایی است که تا این زمان جاودان مانده است آمد نوروز هم از بامداد آمدنش فرخ و فرخنده باد باز جهان خرم و خوب ایستاد مرد زمستان و بهاران بزاد باز جهان گشت چو خرم بهشت [ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 17:15 ] [ مجیدی ]
سلام دوستان عزیزم
چند روزیست که نتونستم به وبلاگ سر بزنم از همه ی شما مهربانان ممنونم که اومدید و نظر گذاشتید حتما و هر چه زودتر به دیدنتون میام خوندن نظراتتون حرارت رو به قلب سرد و خسته ام برگردوند سپاس و هزاران سپاس نثارتان باد
دست همه ی شما غریبه های آشنا را میفشارم [ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 16:48 ] [ مجیدی ]
چه دردناک است هویت کسی را از بین بردن تو را نه در تاریخ که در کوچه ی دیروز گم کرده ام دیروز که با دوستانم تاجی از گل بر سر داشتیم و پا برهنه بر شنهای ساحل کودکی می دویدیم دیروز که پدرانمان برای ما تصمیم گرفتند و دانه های تسبیح لابلای انگشتانشان سرگردان بودند دیروز که مادرم به آیینه لبخند میزد و شاخه گلی را لابلای گیسوانش می کاشت دیروز که نخلهای میهنم استوار قامت برافراشته بودند پدران ما غزل را خوب می سرودند و مادرانمان در قصه های شبانه حرفی از گرگها نزدند تا خواب ما آرام باشد اما امروز که چشم باز کردیم تسبیح پدرانمان را پاره یافتیم و آیینه ی مادرانمان را شکسته کدامین زلزله چنین ویرانی را بر جا گذاشته بود کدامین آتش کینه توزی سروهای جوان مارا سوخته بود گدامین گرگ درنده ای پا در حیاط خانه ی ما گذاشته بود پدران ما وارثان خوبی نبودند اما من امروز بیدارم و شعری حماسی برای میهنم می سرایم ترانه های فراموش شده را زمزمه میکنم عظمت سرزمینم را در گوش دنیا فریاد میزنم و آشیانه ی پرستوها را دوباره میسازم تا همه بدانند که قلب وطنم برای همیشه خواهد طپید چرا که ما مورخان زنده ی همه ی اعصار تاریخ را دروغ نخواهیم نوشت [ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 18:22 ] [ مجیدی ]
شب یَلدا یا شب چلّه بلندترین شب سال در نیمکره شمالی زمین است.« شب چله » یا « شب یلدا » ، جشنی است با پیشینهای به درازای دستکم هفت هزار سال و یادگاری از مهرپرستی و آیین میترائیسم . این جشن همچون نوروز ، سیزدهبدر ، جشن سوری و مهرگان … پس از یورش و شکست ایرانیان از مقدونیان ، اعراب ، مغولها و تُرکان همچنان پابرجا مانده و هر سال در سَراسَر خانههای ایرانیان برپا میگردد واژه «یلدا» به معنای «زایش زادروز» و تولد است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر میشوند و تابش نور ایزدی افزونی مییابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید میخواندند و برای آن جشن بزرگی برپا میکردند و از این رو به دهمین ماه سال دی (به معنای روز) میگفتند که ماه تولد خورشید بود تاریکی نماینده اهریمن بود و چون در طولانیترین شب سال، تاریکی اهریمنی بیشتر میپاید، این شب برای ایرانیان نحس بود و چون فرا میرسید، آتش میافروختند تا تاریکی و عاملان اهریمنی و شیطانی نابود شده و بگریزند، مردم گرد هم جمع شده و شب را با خوردن، نوشیدن، شادی و پایکوبی و گفتگو به سر میآوردند و خوانی ویژه میگستردند، هرآنچه میوه تازه فصل که نگاهداری شده بود و میوههای خشک در سفره مینهادند. ایرانیان گاه شب یلدا را تا دمیدن پرتو پگاه در دامنهٔ کوههای البرز به انتظار باززاییده شدن خورشید مینشستند. برخی در مهرابهها (نیایشگاههای پیروان آیین مهر) به نیایش مشغول میشدند تا پیروزی مهر و شکست اهریمن را از خداوند طلب کنند و شبهنگام دعایی را میخوانند که دعای شکرانه نعمت بودهاست. روز پس از شب یلدا (یکم دی ماه) را خورروز (روز خورشید) و دی گان؛ میخواندند و به استراحت میپرداختند و تعطیل عمومی بود.خورروز در ایران باستان روز برابری انسانها بود در این روز همگان از جمله پادشاه لباس ساده میپوشیدند تا یکسان به نظر آیند و کسی حق دستور دادن به دیگری نداشت و کارها داوطلبانه انجام میگرفت نه تحت امر. در این روز جنگ کردن و خونریزی ممنوع بود در این روز بیشتر از این رو دست از کار میکشیدند که نمیخواستند احیاناً مرتکب بدی شوند که آیین مهر ارتکاب هر کار بد کوچک را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ میشمرد. ایرانیان به سرو به چشم مظهر قدرت در برابر تاریکی و سرما مینگریستند و در خورروز در برابر آن میایستادند و عهد میکردند که تا سال بعد یک سرو دیگر بکارند. سفرهٔ شب یلدا ایرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار میمانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم میدارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند.
و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمیکند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. از نظر طب سنتی ایران در شب یلدا باید غذاهای گرم خورده شود. میوه مخصوص این شب کدو تنبل میباشدکه دارای طبیعت گرم میباشد. میوه هندوانه مخصوص چله تابستان میباشد نه زمستان چون طبیعت هندوانه سرد است و در فصل گرم باید خورده شود. هم چنین کدو تنبل در تقویت قوای مغز نیز بسیار مؤثر میباشد. اين هم چند پیامک شب یلدا روي گل شما به سرخي انار
به نام اهورا مزدا، آیین چند هزار ساله چله،شب غلبه گرما بر سرما، شب تولد میترا فرشته نگهبان خورشید،شب پیروزی نور بر تاریکی بر ایرانیان ای وارثان کورش پیشاپیش مبار کباد
يلدا يعني يادمان باشد که زندگي آنقدر کوتاه است که يک دقيقه بيشتر با هم بودن را [ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 17:55 ] [ مجیدی ]
امروز را دوست دارم من فرزند امروز هستم خدا را سپاس میگویم باز امروز بیدار شدم و باز هم فرصتی دوباره یافتم تا لحظه ها را دریابم و از شهد ثانیه ها بنوشم ،زندگی را تنفس کنم و سرمست شوم از عطر دل انگیزش امروز را دوست دارم چرا که رنگ طلایی خورشید آن زیباتر ، درخشانترو گرمتر است . خورشید دیروز تاریک شده و خورشید فردا نمیدانم چه رنگی خواهد داشت امروز را دوست دارم من امروز با زبان حال سخن میگویم و با فعل مضارع ، خالی ازحسرت ماضی وخالی از دریغ برای آنچه گذشته است ، و بدون ترس و ابهام آینده و آنچه خواهد آمد. صبح امروز میتوان نیلوفرها را دید و لذت برد فردا همه پژمرده شده اند . چمن ها امروز سبز روشن هستند و فردا تیره خواهند شد. من به پشت سر نگاه نمیکنم و به دور دستها هم خیره نخواهم شد من امروز ولحظه هایش را به تماشا می نشینم من امروز با سایه ام دوست میشوم ، ما با هم بازی میکنیم ، دنبال هم میدویم و یکدیگر را در آغوش میگیریم فردا شاید سایه ام نباشد امروز تازه است ، بکر است ، و من کاشف رازهای سرزمین امروزهستم ، امروز هنوز تاریخ نشده است [ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 19:4 ] [ مجیدی ]
دیشب یکی از دوستان پیامکی در مورد محرم برام فرستادکه اونو اینجا آوردم واسه همه ی دوستانی که به نوعی با این ماه ارتباط برقرار میکنند گرچه برای من بیشتر جنبه ی تاریخی دارد ولی گاهی اوقات از تصور صحنه های کربلا دلم به درد میاد و گرچه نمیتونم درک کنم روز عاشورا چرا امام حسین از کودک شش ماهه حضرت علی اصغر برای به رحم آوردن دل دشمنانش استفاده کرده ولی از فکر پاره شدن گلوی نازک اون کودک دلم به درد میاد از تصور اینکه رقیه دختر امام حسین اونقدر گریه میکنه و زمانی آروم میشه که سر امام را در آغوش میگیره دلم به درد میاد میدونم تصور این صحنه ها دل هر انسانی رو به درد میاره ولی اینو هم میدونم این صحنه ها رو اونقدر فجیع برای ما تصویر کردند که حالا حالاها از ذهن همچون منی بیرون نمیرود به هر حال من به اعتقادات دیگران احترام میگذارم ولی با خرافاتی که روز به روز با آنها آمیخته میشود نه اینهم پیامک محرمی باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه یادم آمد کربلا را دشت پر شور و نوا را گردش یک ظهر غمگین گرم و خونین لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه ها را با صدای گریه های کودکانه وندرین صحرای سوزان میدود طفلی سه ساله پر ز ناله دل شکسته پای خسته باز باران قطره قطره میچکد از چوب محمل خاکهای چادر زینب به آرامی شود گل آخ باران کی ببارد بر تن عطشان یاران تر کنند از آن گلو را آخ باران .... [ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 17:26 ] [ مجیدی ]
فصل حضور من و تو آغاز رسم زیبای عاشقی ست از کدام مسیر باید عبور کرد تا در امتداد نگاه تو بود چگونه می شود ناز نگاهی را خرید وقتی کارت اعتباری ات خالیست در برابرت زیر خط فقرم می اندیشم کاری کنم شاهکاری اما باز به آخرین ایستگاه که می رسم تنها شاهکارم اشک است شاد بودن دشوار است وقتی که خاطرات تلخ گذشته در ذهنت سنگر گرفته است تو مردود شدی آن زمان که پیشه ات دل شکستن شد
فصل حضور من و تو خلوت خردمندانه ی بی نیازیست [ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 12:25 ] [ مجیدی ]
در چنبر زنگار زده ی دل صفیر جان نپیچید این کوه سایه نشین اندیشه،گریزی و گامی گویی که در فردای غباری بر سر بی گاه ترین دو راهی بیم است تا قرین پرواز ما تصور خاموشی است تا پل واره ی زندگی شک است یقین زیبنده ی صیقل است اکنون که بانگ زندگی بر بام حشر عشق را فرا می خواند تردید را حقیقت زده نپذیریم [ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 18:41 ] [ مجیدی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||